|
تا کي عاشق باشم و از عشقم دور ؟ تا کي اسير تنهايي هايم باشم و از يارم دور .....؟ تا کي بايد به خاطر دوري تو اشک بريزم و حسرت آن دستهاي گرمت را بکشم... تا کي بايد از خداي خويش التماس کنم تا تو را به من برساند ، نزديک و نزديک تر کند تا بتوانم تو را د ر آغوش بگيرم؟... تا کي بايد صداي غم انگيز آواز مرغ عشق را بشنوم و دلم برايت تنگ شود؟ تا کي بايد غروب پر درد عاشقي را ببينم و دلم بگيرد ...
تقد یم به ؟ که بی او تنهای تنهایم
امشب هم برای تو خواهم نوشت شبی در سکوت تنهایی خودم شبی پر از ستاره های عاشق شبی با نور قرص ماه می نویسم از تو برای تو چون دل بهانه را در خود می بیند چون دستانم گرمی دستانت را می خواهد چون چشمانم دیدن نوری را می خواهد که فقط در چشمان تو آن را پیدا خواهد کرد امشب باز خواهم رفت به جایی به دنیایی که در تنهایی خودم آن را ساختم دنیای که در تنهایی به سراغش می روم نه در تنهایی من همیشه می روم و من تو را در این دنیای خودم آورده ام و جای دادم این دنیايه کوچک من شاید عجیب باشد چيز های را در آن قرار داده ام چيز هايی را کنار گذاشتم که در اين دنيای بزرگ اين طور نيست در دنیای کوچک خود هوس را کنار گذاشتم نفرت و نا امیدی را راه نداده ام در آنجا همه چیز شکل انتظار دارد عشق را سر دروازه آن نوشتم. پایه های دوست داشتن را آنفدر محکم زدم که به هیچ عنوان از بین نخواهد رفت و من تو را در آغاز این دنیا قرار داده ام
نمی دونی چقدر لذت بخشه که از تو می نويسم ! شايد کسی درک نکنه اما حسی که من دارم رو نميشه وصف کرد ! باز هم برای تو می نويسم که اميد ديدار نگاهت منو زنده نگه می داره ! تويی که شهد شيرين عشق رو بر لبانم نوشاندی تا بار ديگر زندگی رو از سر بگيرم ... ! مهتاب بدون نور چشمهای تو خاموشه ٬ تو می تابی و دل خسته ام رو بی تاب تر می کنی . مث بارون بر تن تشنه ام می باری و سيرابم می کنی . اين همه شور و هيجان رو مديون صدای مهربون توام . تمام فصلها با وجود پاک تو زيبا و شيرينه و بی تو زيباترين ها و تمام لحظاتم سرد و غمگينه ! بمون تا برای هميشه با تو عاشق بمونم ... !
دوستت دارم با من بمان!!!!!!!!
میان مردمانم خوار کردی عزت من کو
ای وای خدایم به تو دیگر از این دل خسته چه گویم؟ از این قلب تنها و از این دستان خالی چه گویم؟ روزی بود که وی بود در کنارم خوش و آسوده خنده بر لب داشت و روشنی در چشمان دستان بر دستانم و چشمان بر چشمانم نگهان بادی آمد و بردش از کنارم و کردم تنها روز ها بر همان لب دریا نشستم در انتظار یاد وی از دل نرفت و عکس او از چشمانم باز هم تنها گذاشتم و تنهای تنها در دونیای بی وفا و بی مرووت
|
About![]()
سلام ممنون که به وبلاگم اومدی
Home
|